تبليغاتX
صدای پای آب
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست...

باران...

 

        گاهی مثل باران

                        

                          باید بارید

 

         زندگی بخشید

 

                        طراوت داد...

 

         و رفت...

 

6bb0314[1].gif 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 10:26 توسط پریا |

زندگي...

 

Life is like a piano

 

Whit keysare happiness

 

And black keys are sadly,

 

When press this black and white keys,

 

It's life music.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:52 توسط پریا |

 

 کاج

 

 

 بلوط را می چینم

 تا همیشه تصویر کاج را به خاطر بسپارم

 کاج بلندی که

 زندگییم را با آن آغاز کردم

 زیر سایبان تنهاییش نشستم

 تا احساس بی کسی را نچشد

 روی شاخه هایش خود را آویزان کردم

 تا احساس غرور را در نگاهش ببینم

 برایش آب بردم

 تا بگویم که باید زنده بماند

 و امروز که به سویش رفتم و

 تنه اش را افتاده روی زمین دیدم

 سوختم اما به خود بالیدم که

 هنگام حیات

 احساس بی کسی نکرد...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 19:58 توسط پریا |

وجود هر کس ارزشمنده...

 

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند،به جز مداد سفید،هیچ کسی به         

 او کارنمی دادهمه می گفتند؛تو به هیچ دردی نمی خوری یک شب          

 که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح          

 کار کرد،ماه کشید،مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و              

کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او        

 با هیچ رنگی پر نشد.             

 

                   

          

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 11:58 توسط پریا |

سال نو مبارک...

 

      نوروز آیین رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم

               قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند.

     Happy New Year

    دوستان عزیزم:

    درشکفتن جشن نوروز برایتان در همه ی سال سر سبزی

    جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و آزادی و برخورداری

     ازهمه نعمتهای خدادادی آرزومندم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 23:28 توسط پریا |

پاییز...

 

    انهايي كه رنگ پريدگي پاييز را دوست ندارند . نمي فهمند

 

     كه پاييز همان بهار است كه عاشق شده است ...

 

    13.JPG

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 19:35 توسط پریا |

...

 

کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی

 

دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی

 

سوال کردم از خدا نشانه ی خانه ی تو را

 

سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 15:50 توسط پریا |

حسین...

 

عشق گفتی کربلا آمد به یاد

                        هیبت خون خدا آمد به یاد

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 0:1 توسط پریا |

اعتماد به خدا...

 

*گنجشک و خدا*

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا

 می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:"می آید؛

 من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که

 دردهایش را در خود نگه می دارد." و سر انجام گنجشک روی شاخه ای

 از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،گنجشک هیچ

 نگفت و خدا لب به سخن گشود"با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی

 توست" گنجشک گفت:لانه ی کو چکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود

 و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این توفان بی موقع

چه بود؟چه می خواستی از لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و

 سنگینی بغضی راه کلامش را بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود.

خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:" و چه بسیار

 بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی."اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش

 فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 9:48 توسط پریا |

اعتماد...

 

آن گاه که چشم بسته

 

روی طنابی که یک سرش در دست تو بود

 

بند بازی می کردم

 

دریافتم که همیشه در عشق...

 

مساله اعتماد بوده است

 

میان چشم ها ی بسته ی من و

 

دست های لرزان تو!!!

 

                 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 14:29 توسط پریا |

جهان در چشمان من...

 

شب در چشمان من است

به سیاهی چشمانم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمانم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من بنگر

پلک اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

 

                                       *زنده یاد حسین پناهی*            

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 22:7 توسط پریا |

هدیه...

 

 آنچه که هستی هدیه ی خداوند  به تو است

    و آنچه می شوی هدیه ی تو به خداوند

    پس بی نظیر باش

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 14:53 توسط پریا |

با هم...

      

بیا تا گل برافشانیم و می در ساقر اندازیم                           

 فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم                     

 اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد                         

 من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم                        

                

 

             Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 20:33 توسط پریا |

بی تو...

 

بی تو...


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید ،
عطر صد خاطره پیچید؛

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو هم راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
بخت خندان و زمان رام .
خوشه ماه فرو ریخته درآب،
شاخه هادست بر آورده به مهتاب .
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ.

یا دم آید توبه من گفتی:از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب، آیینه عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !

با تو گفتم : حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم.
باز گفبم که تو صیادی و من آهوی دشتم!
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق، ندانم
سفر از پیش تو، هرگز نتوانم ، نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت !
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .
پای در دامن اندوه کشیدم .
نگسستم ، نرمیدم ...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم !
نکنی دیگر از آن کو چه گذر هم ...!

بی تو اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 15:19 توسط پریا |

 

   به حقیقت سوگند

   و به سجاده گسترده نور

   زندگی معبر محنت خیزی است

   که اگر عشق نتابد در آن

   راه تاریک و هراس انگیزی است ...

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 20:57 توسط پریا |