باران...
گاهی مثل باران
باید بارید
زندگی بخشید
طراوت داد...
و رفت...
زندگي...
Life is like a piano
Whit keysare happiness
And black keys are sadly,
When press this black and white keys,
It's life music.

کاج
بلوط را می چینم
تا همیشه تصویر کاج را به خاطر بسپارم
کاج بلندی که
زندگییم را با آن آغاز کردم
زیر سایبان تنهاییش نشستم
تا احساس بی کسی را نچشد
روی شاخه هایش خود را آویزان کردم
تا احساس غرور را در نگاهش ببینم
برایش آب بردم
تا بگویم که باید زنده بماند
و امروز که به سویش رفتم و
تنه اش را افتاده روی زمین دیدم
سوختم اما به خود بالیدم که
هنگام حیات
احساس بی کسی نکرد...
وجود هر کس ارزشمنده...
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند،به جز مداد سفید،هیچ کسی به
او کارنمی دادهمه می گفتند؛تو به هیچ دردی نمی خوری یک شب
که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح
کار کرد،ماه کشید،مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و
کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او
با هیچ رنگی پر نشد.
سال نو مبارک...
نوروز آیین رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم
قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند. ![]()
دوستان عزیزم:
درشکفتن جشن نوروز برایتان در همه ی سال سر سبزی
جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و آزادی و برخورداری
ازهمه نعمتهای خدادادی آرزومندم.
پاییز...
انهايي كه رنگ پريدگي پاييز را دوست ندارند . نمي فهمند
كه پاييز همان بهار است كه عاشق شده است ...
...
کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی
دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی
سوال کردم از خدا نشانه ی خانه ی تو را
حسین...
عشق گفتی کربلا آمد به یاد
هیبت خون خدا آمد به یاد

اعتماد به خدا...
*گنجشک و خدا*
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا
می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:"می آید؛
من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که
دردهایش را در خود نگه می دارد." و سر انجام گنجشک روی شاخه ای
از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،گنجشک هیچ
نگفت و خدا لب به سخن گشود"با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی
توست" گنجشک گفت:لانه ی کو چکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود
و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این توفان بی موقع
چه بود؟چه می خواستی از لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و
سنگینی بغضی راه کلامش را بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود.
خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:" و چه بسیار
بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی."اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش
فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
اعتماد...
آن گاه که چشم بسته
روی طنابی که یک سرش در دست تو بود
بند بازی می کردم
دریافتم که همیشه در عشق...
مساله اعتماد بوده است
میان چشم ها ی بسته ی من و
دست های لرزان تو!!!

جهان در چشمان من...
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمانم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمانم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من بنگر
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
*زنده یاد حسین پناهی*
هدیه...
آنچه که هستی هدیه ی خداوند به تو است
و آنچه می شوی هدیه ی تو به خداوند
پس بی نظیر باش![]()
با هم...
بیا تا گل برافشانیم و می در ساقر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم

بی تو...
بی تو...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید ،
عطر صد خاطره پیچید؛
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو هم راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
بخت خندان و زمان رام .
خوشه ماه فرو ریخته درآب،
شاخه هادست بر آورده به مهتاب .
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ.
یا دم آید توبه من گفتی:از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب، آیینه عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !
با تو گفتم : حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم.
باز گفبم که تو صیادی و من آهوی دشتم!
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق، ندانم
سفر از پیش تو، هرگز نتوانم ، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت !
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .
پای در دامن اندوه کشیدم .
نگسستم ، نرمیدم ...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم !
نکنی دیگر از آن کو چه گذر هم ...!
بی تو اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...![]()
و به سجاده گسترده نور
زندگی معبر محنت خیزی است
که اگر عشق نتابد در آن
راه تاریک و هراس انگیزی است ...